تاريخ : 25 / 11 / 1392 | 1:02 | نویسنده : مامانی

   

 

Welcome


 



تاريخ : 11 / 8 / 1395 | 22:14 | نویسنده : مامانی

امروز من و پارسا رفتیم تاتر

تالار هنر 

شب اسرار آمیز

خیلی خوب بود. یه روز زیبا

من و پارسا ...

 



تاريخ : 11 / 8 / 1395 | 21:52 | نویسنده : مامانی

تاسوعا و عاشورا رو رفتیم یزد

خیلی خوب بود و خوش گذشت.

متاسفانه عکس نگرفتمناراحت



تاريخ : 16 / 7 / 1395 | 8:10 | نویسنده : مامانی

بعد یه مدت طولانی که پسرم دوره ارف را گذراند بالاخره به مرحله انتخاب ساز رسید و به پیشنهاد استادهای آموزشگاه کمانچه رو که ساز خیلی سختیه را انتخاب کرد.



تاريخ : 16 / 7 / 1395 | 8:05 | نویسنده : مامانی

پارسا عاشق کلاس فوتبالشه ...



تاريخ : 13 / 7 / 1395 | 10:04 | نویسنده : مامانی

تولد یکسالگی پرهام



تاريخ : 11 / 7 / 1395 | 10:14 | نویسنده : مامانی
تاريخ : 11 / 7 / 1395 | 10:01 | نویسنده : مامانی

دیشب پارسا و مامان و همکاران مامان باهم رفتند سیرک آفتاب توی پارک ارم...

خیلی خیلی خوش گذشت.



تاريخ : 4 / 7 / 1395 | 10:54 | نویسنده : مامانی

امروز تولد مامانه

مامان پارسا محبت

ولی پارسا که یادش رفتهزیبا
 



تاريخ : 4 / 7 / 1395 | 10:31 | نویسنده : مامانی

پسرم 7 ساله شد و رفت کلاس اول...

 



تاريخ : 29 / 3 / 1394 | 14:53 | نویسنده : مامانی

الان داشت از تلویزیون یه فیلم پخش می کرد که توی یک روستا زلزله اومد.

پارسا چشماش 4 تا شده بود و گفت مامان چی شد؟

گفتم هیچی زلزله شد.

یک کم اینور و اونور و نگاه کرد بعد قیافه حق به جانب گرفت و گفت زلزله که ترس نداره

اگه زلزله شد میریم اینجا و به میز کامپیوتر اشاره کرد. پاشد رفت نزدیک میز دستش و زد به میز و گفت اینجا خیلی امنه

از حرفاش خیلی تعجب کردم و اون میزی که نشان داد واقعا جای امنی بود که مامان هم بهش فکر کرده بود.



صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 17 صفحه بعد