پارسا جونپارسا جون، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه و 25 روز سن داره

روزگار تنهایی پارسا ...

پوشک بعد از 8 ماه

بعد از چند روز تب و به دنبالش سرماخوردگی و سرفه های زیاد و بی اشتهائی الان نوبت رسیده به اسهال استفراغ ، نمیدونم چش شده؟ اصلا میلش به هیچ چی نمیکشه،سینه اش هم همینجوری خراب ، سرفه ، امروز هم که اینطوری. تا آخر امروز بهش فرصت میدم که خوب خوب بشه وگرنه فردا یه فکر اساسی میکنم براش ...
9 خرداد 1391

800 گرم کاهش وزن

امروز پارسا رو بردم برای پیگیری قد و وزن، ٥٧٠/١١ ،٣ ماه پیش که برده بودم ٣٥٠/١٢ قدش هم که همون ٨٨ البته من پارسا رو تقریبا هر ماه میبرم برای چکاپ پیش دکتر خودش ولی خیلی اندازه گیریهای خانم دکتر و قبول ندارم ، حالا طبق نظر خانم دکتر وزن ثابت مونده و طبق نظر خانه بهداشت کاهش،اونم ٨٠٠ گرم تو یه ماه آینده یه کم بیشتر به گل پسر برسیم ببینیم چی میشه... ...
6 خرداد 1391

تولدت مبارک

پسرم    سالروز زمینی شدنت مبارک ... اوووووووه ٢ ساااااااال دیگه خیلی بزرگ شدی مرد شدی واسه خودت... یه مرد دونده  روزی که خدا تو رو به ما هدیه داد هرگز نمیدونستی زمانی می رسه که تمام هستی و نیستی مامان و بابا میشی و همه کارها حول خشنودی تو و صلاح تو و آینده تو می چرخه ...  بهانه زندگیم تولدت مبارک بهترین آهنگ زندگی ما تپش قلب توست و قشنگترین روزمون روز شگفتنت ، برای ما بمان و بدان که عاشقانه دوستت داریم ...     ...
4 خرداد 1391

1 روزه مونده تا تبلد تبلد تبلدش مبارک

تبلد تبلد تبلدش مبارک ، مامانی این شعریه که جدیدا زیاد میخونی آدم و تحریک میکنه هرروز برات تولد بگیره . امروز رفتیم کیک و سفارش دادیم ولی هنوز کادو برات نگرفتیم ، از خیلی وقت پیش تصمیم داشتیم برات ماشین شارژی بگیریم ولی بعد پشیمون شدیم چون فکر کردیم برای سنت هنوز زوده مخصوصا اون موتوری که بابا از همون اول بهش گیر داده که اصلا به درد الانت نمیخوره ایشااله سال دیگه... امشب بابابزرگ و مامان بزرگ تو راهن ، دارن میان تولدت ، باباااااا تحویلللللللللللل مامانی هم که این روزا شدیدا مشغول خونه تکونی بود ، ماشااله مهد هم که هفته ای یه بار بیشتر نمیری بد نگذره بهتون ؟ ، الانم وسط  هال خوابیدی ، بابا یه ور پسر یه ور ، من نمیدونم بابات مریضه ه...
3 خرداد 1391

بهانه گیری های پارسا

مامانی باز چشمت زدم ،رفتیم شهرستان اومدیم ، مهمون اومد خونه مون ، مهمونی رفتیم ، همه جا تو گل بودی آروم بودی ، خوشحال بودی ، مهربون بودی ، منم هی گفتم ببینید چقد مهربونه ببینید چقد آرومه ، ولی چند روزه نق نق هات خیلی زیاد شده ، بدغذا هم شدی ، نمیدونم دیگه امروز بابا رفته اهواز ماموریت ، شاید رفتیم باهم پارک ، حالا ببینیم چی میشه ...
31 ارديبهشت 1391

آخه چرا اینقد گرونی؟

دلم گرفته ، امروز با یکی صحبت میکردم میگف خونه سمت ما قبل از عید متری ٣ تومن بوده حالا شده متری ٤ تومن، با این وضعیت باز ما یا نمیتوونیم اونی که میخوایم بخریم یا اینکه یه خونه ای که دوست نداریم و مجبوریم بخریم، قسمت بد ماجرا اینه که نمیدونی ٦ ماه دیگه چه اتفاقی میوفته... وقتی بحث این چیزا پیش میاد به این فکر میکنی پس آینده بچت چی میشه؟آیا میتوونی اون حداقل هایی که میخواد و براش فراهم کنی یا شرمنده اش میشی؟ همون راهی و میریم که پدر مادرهامون رفتن و فکر میکردیم که نه ما فرق میکنیم ما ال میکنیم ما بل میکنیم ... دیگه واقعا نمیدونم چیکار میتوونیم بکنیم.
31 ارديبهشت 1391

10 روز

امروز 10 روزه که پارسا دیگه شیر نمیخوره جالبه بعد از 10 روز که به سراغش نیومده بود (البته کم و بیش میومد ولی یه بار میگفت و میرفت)امروز سر صبح گیر داد که به به میخوام وقتی دید از به به خبری نیست گیر داد که بستنی میخوام ، باهم رفتیم هم نون گرفتیم برای صبحانه هم بستنی برای آقا پارسا راستی تولد تولد ، 5 شنبه هفته دیگه تولد پارساست... ...
28 ارديبهشت 1391