پارسا جونپارسا جون، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه و 24 روز سن داره

روزگار تنهایی پارسا ...

بوس بوتونم؟

این روزها روزهای سختیه برای پارسای مامان خیلی وقته که سعی کردم کم کم شیرخوردنش و کم کنم و الان دیگه چون هوا داره گرم میشه میخوام کامل ازش بگیرم. طفلی هیچی نمیگه اصلا دیگه سراغش نمیاد ولی خیلی بهونه گیر شده ، با من یه کم بداخلاقی میکنه ، این دفعه سرماخوردگیش خیلی طول کشید فکر میکنم به خاطر همین مساله باشه. توی مهد بچه های دیگه رو میزنه ، مربیش میگفت آخه از پارسا که اینقد مهربونه این رفتار بعیده چندشب پیش وسط شب بیدار شد روی تختش نشست گفت :بوس بوتونم؟ گفتم چی؟ گفت بوس بوتونم؟ گفتم کی؟ من و ؟؟؟؟؟  گفت آله  هیچی دیگه ، شاخ دراوردم. ...
7 ارديبهشت 1391

کلمات جدید

پارسا یه هفته ای هست کلمات و خیلی بهتر ادا میکنه : خاله رو می گه "آله" قبلا میگفت "اهی" ، بستنی رو قبلا میگفت "بس اده" حالا درست میگه، شکلات و هنوز میگه "دادا" آره رو تازه استفاده میکنه میگه "آله" ، خیلی کلمات دیگه الان یادم نمیاد ، الان دیگه همه سوالات و با آره و نه جواب میده . آهان...  "خوابیده" ، "ببینیم "، "کردم "و" نکردم "، خوردم و میگه" اوردم" ،جملات و کامل بیان میکنه این روزا عاشق سی دی حسنی شده، همش میگه "حسی نی ببینیییییم" ،منم از خدا خواسته حسی نی میذارم و یه ٥ دقیقه هم یه ٥ دقیقه اس . راستی "نشینیم "و میگه "بشینیم نه" نرو : نللو بشین ایججا خداحافظ : اداحزز سلام : للاام مامان جون : ماما نوووون زیتون :...
16 فروردين 1391

سال جدید

سلام سلام عیدتون مبارک می بینم که همه مشغول مسافرت و دید و بازدید و خوش گذرونی و اینا هستن ، ماشااله تو وبلاگ دوستان هیچ خبری نیست که نیست . ایشااله همیشه همینطور همه خوب و خوش باشن. این روزها من و خونه ، باباحمید و ساعت کاری پاره وقت از ٩ تا ٢ و پارسا و مهد ، روزها رو میگذرونیم .باباحمید پارسا رو میبره مهد و میاره ، اینطوری چه خوبه . وقتی صبحها ٢تایی آماده میشن و میزنن بیرون چه حسی خوبیه ، پسرم دیگه بزرگ شده برای خودش میره دنبال کاراش . در کل اینطوری بگم همه چی آرومه ... ...
7 فروردين 1391

چهارشنبه سوری

چه تلق تولوقیه ، با بابا و پارسا رفتیم رو پشت بام و از دور تماشا کردیم ، پارسا هم کلی ذوق زده بود همش میگفت آتیش آتیش آقای همسایه از بچه هاش بدتر کلی شیطونی کرد ، نمیدونم پارسا بزرگتر بشه بهش اجازه بدم ترقه اینا بخره یا نه ؟ نمی دونم ...
23 اسفند 1390

پارسای شجاع

پسرم چند روزه خیلی شجاع شده ، امروز از روزهای دیگه شجاع تر ... از ماشین که پیاده شد خودش رفت سمت مهد ، در و خودش باز کرد ، از پله ها رفت بالا ، رفت به سمت اتاقش ، به مربیش هم یه سلام گنده داد خیلی خوشحال شدم ، یه نفس راحت کشیدم ، همون طور که آرزو کرده بودم همه چی به خیر و خوشی گذشت . ...
23 اسفند 1390