پارسا جونپارسا جون، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه و 27 روز سن داره

روزگار تنهایی پارسا ...

هفت سال گذشت

امروز 9 بهمنه ، 7 سال گذشت از اون روزی که خداوند پیوند بین قلبهامون و محکمتر کرد و من با تمام وجودم احساس خوشبختی کردم اینکه نیمه گمشده ام و پیدا کردم و حالا بعد از 7 سال خوشحالم ، خیلی خوشحالم که هنوز همون حس و دارم چون تو بهترینی حمید مهربونم
9 بهمن 1391

یکسال گذشت

یکسال گذشت از اون روزی که برای اولین بار پسرم و گذاشتم مهد ، دقیقا 8 بهمن بود . امروز بعد از چند روز که نرفته بود بردمش مهد و باز دوباره دل تنگی ، هنوز نتونستم با این قضیه کنار بیام و با خودم فکر میکردم چقدر زندگی بی رحمه ما روز به روز داریم از هم دورتر میشیم ، هر چقدر گرفتاریهامون بیشتر بشه این قضیه هم بیشتر میشه ، درس و کار و ... ، بعد با خودم گفتم مگه وقتی پیشمه چیکار میکنم براش ؟ طفلی باید همش بشینه جلو تلویزیون و کارتن ببینه ، هر از گاهی هم که میاد با من حرفی بزنه با یه جواب کوتاه ردش میکنم بره ، آخه من باید به کارهام برسم ولی پسرم چی ؟ . . . دیشب بابایی رفت از اینترنت خروس زری رو برات گرفت تا 12 شب دوتایی داشتین گوش میدادین بعد...
9 بهمن 1391

اینم حلزون

اینم حلزون پسرم که خودش با ابتکار خودش درست کرده ... حسم اینه که از اون وقت که رفته مهد جدید و آموزشش بیشتر شده خیلی تواناییهاش بیشتر شده حالا یا به خاطر اونه یا اینکه قرار بوده این اتفاق بیفته و توام شدن باهم ... ...
30 دی 1391

اولین نقاشی های پسرم

اولین نقاشی های پسرم ، البته نه اینکه قبلا نمیکشید ولی خیلی پیشرفت داشته و یه کم شباهت و میشه توشون پیدا کرد ... خورشید   مار   سی دی ...
30 دی 1391

شب یلدا

پارسا این شعر و توی مهد یاد گرفته و با زبون قشنگش خیلی جالب میخونه : شب یلدا شده باز                 بچه ها خبر خبر نه نه سرما دوباره                 برمیگرده از سفر بابا امشب خریده                  آجیل و یه هندونه مامان مهربونم                     فال حافظ میخونه نه نه جون کنار من  ...
2 دی 1391

از اینا برام میخری؟

پارسا: مامان از اینا برام میخری؟ مامان: باشه مامان میخرم برات بابا: بابا یکی باید پیدا بشه برا خودم بخره از اینا مامان : بزرگ که شدی میخرم برات مامان پارسا : ببین چقدر بزرگ شدم من ؟ پاهام و نگاه کن مامان : نه مامان باید بزرگ تر بشی اندازه بابا بشی پارسا : ببین چقد بزرگ شدم؟ ببین اندازه بابا شدم؟ ...
9 آذر 1391